تبلیغات
دیونه - دوست داشتن
یکشنبه 28 شهریور 1389

دوست داشتن

   نوشته شده توسط: حسین    نوع مطلب :داستان ،

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

 


What is distraction osteogenesis?
شنبه 25 شهریور 1396 06:17 ب.ظ
It's nearly impossible to find well-informed people on this topic,
however, you seem like you know what you're talking about!
Thanks
jeanmcmanis.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 09:04 ب.ظ
I was suggested this blog by way of my cousin. I am no longer sure whether this submit is written by means of him as nobody else recognise such certain approximately my
problem. You're incredible! Thank you!
سیما
شنبه 3 مهر 1389 10:47 ب.ظ
وبلاگت خیلی خوشگله
ولی این آخریش خیلی گیره دار بود

ولی خیلی مطالبت خوفه
اسپارتا
دوشنبه 29 شهریور 1389 07:41 ب.ظ
اصلا تو فقط حرص منو در میاری جدن چرا امدم با تو صحبت
دیونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر